

امشب دلم می خواد برم توی کوچه خاطره هام بعد از مدتها . می رم جای همیشگی که خاطره هام رو ببینم. دوباره می خوام از زیر خاکستر بکشمش بیرون! با یک بغض سنگین که انگار یک خروار پاره آجر را چپانده باشند توی دل و حلق و روحم.. نمی خوام ناامید باشم که زمان گذشته و دستم خالیه.. نه اما جاشو باید با خودش پرمی کردم.. سعی کردم اما نشد.. انگار کمکم دارم ناامید میشم ... که نتونستم .. نشد.. هرچه کردم .. هرچه کاشتم.. انگار در زمین بایر بود.. انگار بذرهایم گندیدهبود و من خوشخیال...
پناه میبرم بهخدا .. به سکوت.. به خاطراتم و خودم که کسی را ندارد جز او .. فکر میکنم همینها مانده اند.. فقط همینها ..
ترسیدهام..
![]()
مانده ام تنها و بیکس با مشتی از خاطرات ..

همهی زندگی تکرار مکررات است. تکرار مکرراتی که چون چکچک قطرات آب بر روی سر، در سرداب ذهن، سر را به سرگردان میاندازد. تنها تکرار یک چیز از این همه مکررات زندگیبخش است.
غریب آشنا
بزرگترین قلب را تو داشتی. میبخشیدی. همه را. نه بخششی از روی ضعف و ناچاری، بلکه بخششی از روی قدرت و مهربانی. چرا که ميدانستی با چنین بخششی دنیا زیباتر میشود. دوست داشتم قلبت را، قدرتت را. تلاش کردم بتوانم مثل تو ببخشم. بتوانم هر آن بدی و اشتباهی که از قصد و عمد بر من روا نشده است را از قلبام پاک کنم و دیگر حرفی از آن بر زبان نیاورم. موفق شدم. حال قلبی دارم که هر بدی که از عمد نبوده است را در جا و با یک کلام میتواند ببخشد، اما نمیتواند درک کند، که چگونه انسانها نمیتوانند عزیزانشان را ببخشند. بزرگترین قلب را تو داشتی. میدانستی حیف است در دوروزهی هستی قلبی را که میتواند دوست داشته باشد از کینهی ندانمکاریهای دوستداراناش پر کرد. به جای آن میبخشیدی تا دمی بیشتر مهر را بر قلبها ارزانی داری؛ هر چند که فرد بخشیده شده دردی که از پس این بخشش بر فرد بخشنده مستولی میشود را نداند، چرا که هر بخششی مانند دوختن جراحات قلب خود به دست خویشتن است، بیهیچ مسکنی، بیهیچ بیهوشیای. یاد گرفتم مثل تو باشم. مثل تویی که میدانستی بخشیدن چهرهی زیباتری از خود و دیگران به تو میدهد. آن دیگرانی که جز دوستی و مهر قصد دیگری نداشتند. حال به راحتی میبخشم اما بخشیده نشدنام نیز ویرانام میکند چرا که باید نبخشیده شدنم را نیز ببخشم. بزرگترین قلب را تو داشتی...
ساعت ۸ صبحه شایدم 7 باشه، با خیال راحت خوابیدی و داری خواب حوری ها و فرشته ها رو میبینی که یه دفعه با صدای جیغ مامانت میخوری به سقف اتاق و برمیگردی سرجات !
چشتو که باز میکنی میبینی که مامانت بالا سرته چشاش از حلقه زده بیرون و تموم انرژی مادرانه شو به کار گرفته تا بیدارت کنه. مثل هر روز شروع میکنه: پاشو. خجالت بکش. تا کی میخوای بخوابی خرس گنده؟ دوستای تو الان خونه ی خودشونن و هفت-هشتام بچه دارن اون وقت تو هم تا این موقع روز میگیری میخوابی. همه ی فامیل بچه هاشونو فرستادن خونه ی بخت الا من بیچاره.
از صبح تا شب باید تحملت کنم و ریخت و قیافه میمونتو تو ببینم. پاشو تا خودم و خودتو نکشتم. خوب واسه اینکه از یه قتل و خودکشی جلوگیری کنی مجبوری که از خواب بیدار شی. بعد از صبح بخیر گرم و صمیمانه ی مامان ! میری دستشویی احتمالا یه نیم ساعتی هم مشغولی راحت باش کارتو بکن...بعدش میری که صبحانه تو بخوری. میری در یخچالو باز میکنی، میبینی که هیچی توش نیست.صد رحمت به کویر.. نه ماست هست. نه پنیر هست. نه نون هست. نه کره هست. نه تخم مرغ هست. هیچی نیست. خیلی مودبانه در یخچالو میبندی و به خودت میگی: اشکال نداره این همه سال صبحانه نخوردم امروزم روش، بعدشم فقط من نیستم که یخچالم خالیه ماله خیلیا یه دیگه هم خالیه !
اگه من این یخچال رو دارم و هر روز صبح بازش میکنم و یه هوای خنکی به کله م میخوره خیلیا هستن که این یخچال رو هم ندارن ! با این این حرفا به خودت روحیه و اعتماد به نفس میدی. تا الان که صبح رو خوب شروع کردی ماشاالله !میری تو اتاقت یه کم به خودت میرسی که بشه نگات کرد.. حالا نوبت اینه که بری سراغ وامی که از دوسال پیش تا حالا دنبالشی و هنوزم نتونستی یه قرون هم ازشون بگیری. از مامانی خداحافظی میکنی و میری بیرون. در حیاط رو که باز میکنی یه دفعه میفتی تو یه چاله ! کار کار این کرگرایه شهرداریه.
مطمئنا یا لوله ی آب شکسته یا لوله ی گاز یا سیم برق و تلفن خراب شده. احتمالا تا سه ماه دیگه اون چاله در خونتون باشه. زحمت کشیدن و چاله رو کندن دیگه درست کردن لوله یا سیم یا هرچیز دیگه به عهده ی اهالی محله. ! از چاله میای بیرون و نیگاه به دور و ورت میندازی و میری تو خیابون که سوار بر تاکسی قرمز بشی و بری دنبال کارات. پنج دقیقه صبر میکنی که تاکسی بیاد، ده دقیقه صبر میکنی، بیست دقیقه زیر آفتاب داغ تابستون منتظر تاکسی میمونی، نیم ساعت صبر میکنی، زیر پات علف سبز میشه کم کم فضای سبز شده دورو برت... بالاخره بعد یکی ساعت یه تاکسی گیرت میاد. با ذوق و شوق سوار میشی.
دوتا جنس مخالفت تو تاکسی هستن و تا تورو میبینن یه برقی میفته تو چششون ! انگار خیلی وقته منتظرتن. پنج دقیقه ی اول همه چی طبیعیه اما بعد پنج دقیقه همه چی عوض میشه ! جنس مخالفات کم کم داره عرضشون زیاد میشه. هرچی تو جمع و جور تر میشینی اونا عرضشون بیشتر میشه. میخوای به راننده بگی اما اون حیا و نجابت و متانت ایرانی نمیذاره که چیزی بگی. تصمیم میگیری که پیاده شی اما یاد اون یه ساعتی که منتظر تاکسی بودی میفتی. به خودت میگی: اشکال نداره الان میرسم مقصدم و همه چی تموم میشه فقط باید یه کم بیشتر مقاومت کنم. یه کم دیگه میگذره. انگار جنس مخالفات هنوز باهات کار دارن.
ایندفعه یه چندتا کاغذ بهت میدن. احتمالا توشون این چیزا نوشته شده: "عزیزم امشب ساعت نه به این شماره زنگ بزن ...۰۹۱" "عزیزم دوستت دارم امشب مامانم اینا خونه نیستن لطف کن و یه زنگی بهم بزن" "عزیزم بخدا من عاشقتم چرا باور نمیکنی اینو؟!" "عزیزم با من ازدواج میکنی؟!" و... بالاخره به مقصدت میرسی، از تاکسی پیاده میشی. نوددرصد احتمال داره که جنس مخالفاتم باهات پیاده بشن و تا شب هرجا که بری اونا هم باهات بیان. به خودت میگی: اشکال نداره اینم تفریح و سرگرمیه ایناس، من که اومدم بیرون بذار لااقل سبب خیر هم بشم و اینا رو سرگرم کنم و خرامان خرامان میری تو یکی از بانکا دنباله وامت ....
ادامه دارد..........
منبع : گروه اینترنتی مارشال مدرن
چهار دانشجو
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند وبا هم در شهر دیگری حسابی به خوش گزرانی پرداختند
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کردند و به جای سه شنبه امتحانشان دوشنبه بوده
بنا براین تصمیم گرفتند استادشان را پیدا کنند و دلیل جا ماندن از امتحان را توضیح دهند
آنها به استادشان گفتند که : ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که لاستیک زاپاس نداشتیم تا مدت زمان زیادی بیرون ماندیم و دوشنبه شب به خانه رسیدیم
استاد فکری کردوقبول کرد که فردا بیا یندو امتحان بدهند
چهر دانشجو روز بعد برای امتحان به دانشگاه رفتند استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد وبه هر یک از آنها ورقه امتحانی داد و گفت شروع کنند سوال اول آسان بود و 5نمره داشت همگی سوال اول رانوشتند سوال دوم پشت ورقه بود که 95نمره داشت سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟
نتیجه اخلاقی: هیچ وقت دروغ نگویید!